![]() |
![]() |
|
|
يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط امید |
|
|
ای کاش برای آخرین بار دستان تو را در دستم لمس می کردم ای کاش یک بار دیگر در چشمان همچون دریایت نگاه می کردم ای کاش برای آخرین بار حس تو را در مورد خود می دانستم ای کاش برای اولین بار سر روی شانه های پر مهرت می گذشتم ای کاش در کنارم می ماندی و مرا تنها نمی گذاشتی و ای کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتی
به آسمان بگوييد من اگر دبیر بود : اگر دبیر فیزیک بودم بهت ثابت می کردم سوی نگاهت از مرکز قلبم میگذره اگر دبیر شیمی بودم نام تو رو توی قلبم پخش می کردم تا محلولی از محبت شود اگــر دبـيــر دينــي بــودم مي دونستــم کـــه بعـد از خــدا تــو رو ميپرستم اگر دبير جغرافيا بودم ميدونستم خوش آب و هواترين منطقه آغوش توست و اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم دوستت دارم
: خدایا بـــــــه هــــرکــــــه دوســـت داری بــــــیــــاموز عــــــشــق از زنـــــــدگـــانـــی بـــهــتر اســــــت بــــه هـــرکــــه دوســتــرتر داری بـــیامـــــــــوز دوســــت داشـــتـــن از عـــــشـــق بــــرتـر اسـت
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است،به او که برای من مینویسد، مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد .من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است ......
اگه اون بگه نه ![]() ای کاش زود تر شب بشه آخه یکی از فرشته ها قول داده …منو امشب با خودش ببره اون بالا بالا ها بهم گفته: که منو می بره پیش خدا امشب خیلی خوشحالم آخه قرار خدا رو ببینم بهم گفته: امشب واسه مردن آماده بشم من امشب میمیرم از اینجا میرم اینجوری بهتره تا از عشقت بمیرم
عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست
توی دنیام چی میخوای
که به پاهات بریزم؟ همه ی هستیمو من به سراپات بریزم؟ لب پر خنده میخوای؟ بیا لبهام مال تو... چشم پر گریه میخوای؟ هر دو چشمام مال تو... من جودم مال تو... بذار تا فدات بشم من غرورم مال تو اگه بازیچه میخوای بیا قلبم مال تو... اگه رودخونه میخوای سیل اشکم مال تو چرا من بی تو بمونم؟نمیدونم...نمیتونم...
آه ای دل غمگین که به این روز فکندت؟ فریاد ای مرغک سر گشته کدامین هوس آموز بی بال وپرت دید و چنین بست به بندت؟ ای آهوی تنهای گریزان پریشان خون میچکدازحلقهءپیچان کمندت ای جام بهم ریخته صد بار نگفتم با سنگدلان یار مشو می شکنندت آه ای دل آزرده در این هستی کوتاه آتش بسرم میرود از آه بلندت جان در صدف شعر گهر کردی گفتی صاحب نظرانند پشیزی بخرندت ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند امروز ندانم که فروشند به چندت؟ جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی ارزان تر ازین درس محبت ندهندت.
ترا با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر که در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها به زلف دیکری آویزی آن گلهای صحرا را مگو با من مگو از هستی مستی من آنخودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه خنده هایم رنگ غم دارد مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن مرا بشکن تو سر تا پا وفا بودی تو با درد آشنا بودی و توای مهربان من بگو آخرکه از اول کجا بودی کنون کز من به جا مشت پری در آشیان مانده وآهی زیر سقف آسمان مانده بیا آتش بزن این آسمان این بال و پر را رها کن این دل غمگین وتنها را ترا راندم ترا راندم که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق امیدت شود امید جاویدت ترا راندم ترا راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم که در چشمان تو نقش غم ودردت نمی خوانم ترا راندم ترا راندم ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد جهان تاریک می شد کهکشان میمرد درون سینه ام دل ناله میزد باز کن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزم به او با اشک خون گویم: ((مرو من بی تو میمیرم)) ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هرگز ندانی بی تو یک شاخه عریان پاییزم دگر از غصه بریزم در این دنیا بمان برای دیگری سر کن نوای عشق مستی را بخوان در گوش جان دیگری آوای هستی را تو ای تنها امید من بی من از آن کوچه ها بگذر ویکدم مرا به یاد آور به یاد آور که گفتم: بیا امید جان من بیا تن را ز قید آرزوهایش رها سازیم بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم زخاطرها فراموشم ویک تک لاله وحشی به جای لاله بر گور دل من روشن است اکنون.... ترا راندم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 دی 1378 |
| پیوندها |
|
---@عشق@--- ---@پرنیان عشق@--- ---#الکترونیک#--- |
|
RSS
|