![]() |
![]() |
|
|
همیشه زمزمه واریست بر لبم :
که ای عشق قبل از آنکه تو خاکسترم کنی
ای کاش می شناختم از راه چاه را!
یه روزی بود خیلی دوستت داشتم ولی ...... فقط الان خاطره هاست که ...........
اگه کسی رو که خیلی دوست داری بره اونوقت........
سلام .سلامي از چشمه ي زلال عشقمان و سلامي به صداقت عشق من و عاشق مي خواهم بگويم من فقط به خاطر تو نفس مي کشم و به خاطر تو زندگي مي کنم اميد در کلبه ي عشق دارم به خاطر توست ارزويي که در دل دارم براي بيرون امدن پافشاري مي کند و حال در يک کلام مي گويم فقط به خاطر تو
برايت از چه بنويسم از مهري که در رودخانه قلبم جاريست يا از طوفان سهمگيني که در دلم غوغا به پا کرده و از اوراقي که سطر به سطر نام تو و عشق تورا در خود جاي داده .... اي مهربان ترين دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام تو و ياد تو پر کرده ام و سرانجام به زيباترين نکته هستي رسيده ام بودن به ياد تو و به خاطر تو
انتظار خلاصه اي از نام زيباي توست چقدر دلنشين است عمري نشستن در کميننيم نگاهي از تو و به تصوير کشيدن لحظه ي امدن پر از غرور و مهرباني تو با عاشقان چشم به در دوخته اي زيباترين مفهوم هستي کاش به دوري امر کني تا براي يک چشم به هم زدن هم که شده ديوار جدايي را از بين من و تو بردارد و بتوانم يک دل سير نگاهت کنم که تمام عمر من به نيم نگاه تو مي ارزد
شايد تو همان عشق کودکي باشي که در سبزينه خاطراتم نهفته بودي شايد تو هم سيب سرخ اکنون رنگين کمان هفت رنگ برايم هفتاد رنگ دارد شايد هم به همين سادگي از پس تاريکي ها بيرون امدم و اين ارامش بود در ميان غوغاست شايد تو يکي از خاطرات شيرين نه ان ستاره يلدا باشي يا ان ارزوهاي گمشده تو ان عشق ابدي هستي که در خانه اميد دلم جا باز کردي مي دانم که با تو مي توان نيمه تاريک يک سرنوشت را روشن ديد و تو به من فهماندي که تعبير يه رويا در دست سرنوشت است و ان زمان بود که ديگر سايه هاي ترديد برايم معنا نداشت و جاي ان حقايق شيرين برايم بهترين معنا بود و تو به من اموختي که در اينه شکسته هم مي توان نگاهي در اينه داشت هميشه فکر مي کردم که خانه ي عشق در دشت ارزوهاستاما تو گفتي که بوي خوش زندگي در روياي واقعي است و اين را يقين دارم که تو برايم تولدي ديگر بودي نيمه تاريک يک زندگي با تو سفري داشتم به رويا تو هر روز برايم سبز تر مي شوي اري تو همان سبزينه سبز هستي که هميشه به ديدارم مي ايي!!!
تقديم به تک ستاره اسمان دلم دوست دارم دو چشمم را بدهم و دو ستاره قرض بگيرم تا سنگ فرش نوراني جاده اي باشد که تو مي خواهي از ان بگذري وبه فردا برسي بودن در کنار تو ارامش و اسايش جاودان است وقلب من هميشه به همين اميد مي تپد
اي سربلند تر از هرفصل و اي با شکوه تر از ماه تو را دوست دارم تو را که زاده فصل سبز انتظاري تويي که نگاهت .کلامت.سلامت همه بوي بهار مي دهد ونارنج نور تو را دوست دارم بيشتر از انچه تصور کني
تويي لحظه هاي ترديد باز نگاهم تو رو مي ديد يادم اومد که يه روزي دست تو دستم روبوسيد لحظه ها را من ميسپارم به دست انتظار ساز دل خستگي هامو کنار دلت مي ذارم اي هميشه مهربونم کجايي....بگو کجايي
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو سر شار شد از جام وجودم شدم ان عاشق ديوانه که بودم در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطرصد خاطره پيچيد يادم آيد شبي باهم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت منم محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان زمان رام شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي:از اين عشق حذر کن لحظه اي چند بر اين آب نظر کن آب آيينه ي عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش که فردا دلت با دگران است تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن من به تو گفتم: حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول که دل من به تمناي تو پرزد چون کبوتر لب بام تو نشستم توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم باز گفتم تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشکي از شاخه فرو ريخت مرغ شب نا له ي تلخي زد و بگريخت اشک در چشم تو لرزيد ماه به عشق تو بخنديد دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن انبوه کشيدم در ظلمت غم آن شبهاي دگر هم نکني از آن کوچه گذر هم
اين نامه را دز پايان روزي سرد و غم انگيز برايت مي نويسم اسمان پر از ابرهاي سياه است دلم سخت گرفته تصوير تو اکنون در مقابلم جان گرفته و چون خواب در چشمانم مي چرخد
شب دو دلداده در آن کوچه تنگ مانده در ظلمت دهليز خموش اختران مانده بر منظره چشم ماه بر بام سرا پا شده گوش!
در ميان بود به هنگام وداع گفتگويي به سکوت و به نگاه ديده ي عاشق و لعل لب يار دل معشوقه و غوغاي گناه
عقل رو کرد به تاريکي ها عشق همچون گل مهتاب شکفت عاشق تشنه لب بو سه طلب هم چنان شرح تمنا مي گفت
سينه بر سينه ي معشوق فشرد بوسه اي زان لب شيرين بربود دختر از شرم سر انداخت به زير ناز مي کرد ولي راضي بود !
اولين بوسه ي جان پرور غشق لذت انگيز تر از شهد و شراب لا جرم تشنه ي صحراي فراق به يکي بوسه نگردد سيراب
نوبت بوسه ي دوم که رسيد دخترک دست تمنا برداشت عاشق تشنه لب که اين ناز بديد بوسه را بر لب معشوق گذاشت!
از کدام سمت سلام کنم از کدام جاده به سويت اغوش بگشايم اي بهار مهربان گلدان هاي مرا ناديده نگير باغچه کوچک مرا فراموش مکن دست هايم خالي است چيزي براي تو ندارم اگر بپذيري دلم را در گلبرگ هاي بهاري بپيچم و به تو هديه مي کنم اگر بپذيري کلماتم را در مسير قدمهايت قرباني مي کنم
اي مردم اي کساني که مامور دفن من هستيد مرا در تابوتي سيه بگذاريد تا بدانند در سياهي زندگي کرده ام چشمهايم را باز نگه داريد تا بدانند چشم انتظار بودم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند که يکي را خواستم ولي به دست نياوردم چشمهايم را باز نگه دارين تا شايد عبور با شکوه او را ببينم و به جاي قلبم تکه يخي بگذاريد که سپيده دم قطره قطره اب شود
وقتي تو را مي بينم زبانم قدرت تلکم و چشمانم ديدن چهره دلپذير تو را ندارد و ساکت و خاموش از کنارت مي گذرم وقتي که روي زيبايت را مي بينم شعله هاي ناشناخته اي در درون قلبم زبانه مي کشد و مي خواهم با تمام وجودم فرياد بزنم و بگويم اي يگانه عشقم دوستت دارم ولي جرات اين کار را نيز ندارم پس بر روي قلبم مي نويسم ياد تو را تا هميشه زنده نگه مي دارم و((دوستت دارم))
گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام، بيدارم؛ گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم مي گذارم، خواب هاي روشني دارم، عين هشياري ! آنچنان روشن كه من در خواب، دم به دم با خويش مي گويم كه: بيداري ست ، بيداري ست، بيداري ! *** اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار، پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟ اين منم، همراه او ؟ بازو به بازو، مست مست از عشق، از اميد ؟ روي راهي تار و پودش نور، از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟ *** اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا ! خواب يا بيدار، جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !
در آن پر شور لحظه ... دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست . ***
ديشب.....
ديشب با دنيا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هايم از سنگيني نگاه ماه وستاره که از پشت ابرها نگاه مي کردند بي طاقت شدند . نمي دانستم که حرفم را بايد به که بگويم ، يا اصلا" از چه بگويم . حالا من از تمام آن روزهاي گم شده پيش از نامه ها، از روزهاي دفترهاي مشق ،تنها چراغي را به ياد دارم که در حياط ميدرخشيد تا قطره هاي باران را ببينم . تصميم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم تا تو يک روز آن را پيدا کني ، خيس هم بشوي و بعدزير آسمان آبي بنشيني و نامه هايم را بخواني . آن وقت مطمين باش شاعر ميشوي . حالا هي بگو برايم از حرفهاي شيرين بنويس که عاشقان، پنهاني به گوش هم زمزمه ميکنند و دور از آدمها ، زير باران و سايه درختها مي خندد. من ، تا همين جا هم که آمده ام در شگفتم عزيز . نمي دانم آيا ميتوانستي چشمانم را صادقانه بخواني ، دستهايم را صادقانه بگيري ؟ شايد به حرفم بخندي ؛ اما ، ما هميشه وقتي از درک يک لحظه عاجز مي مانيم آن را مردود مي شماريم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گويي امشب، آرام ترين شب جهان است.دلم براي ماه تنگ شده است. حالا اگر رويم را به سمت آسمان برگردانم ، اگر ماه نيامده باشد شايد گريه ام بگيرد، يا شايد بميرم . کسي چه ميداند؟ لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است.
روزي باران را دوست داشتم و هواي باراني را با تمام وجود استنشاق مي کردم اما حتي
بوي باران حالم را دگر گون مي کندباور کن ديگر چيزي زيبا نيست حتي طلوع آفتاب
زيبا نيست زيرا طلوع آفتاب به معناي شروعي ديگر است شروعي براي انتظاري
ديگردلم مي خواهد به خوابي عميق فرو روم به خوابي که ديگر در آن رنگي از آفتاب
نباشدرنگي از طلوعي ديگر نباشدنفس ها يم هر لحظه سنگين تر مي شوندحس مي کنم
ديگر وجو د ندارم اما باز صدايت را که روزي شادي بخش قلبم بود حس ميکنم باز همه چيز آغاز ميشوداين بار تو نيستي
و ايــــن حقــــــــيقتي ســـــت مـــــــاندني.............
مثل من هرگز کسي عاشق نبوده
سوختن از عشق را لايق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو تا نگوئي بر وفا صادق نبوده هر چه ميسوزم تو ميگوئي کم است قصه ام ورده تمامه عالم است پس چرا آزردنم را دوست داري حسرت و غم خوردنم را دوست داري ؟ هر چه را ميخواستي از من بدست آورده اي مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده اي منکه دنيا را به پايت ريختم زنديگيها را به پايت ريختم من که با خوب و بده تو ساختم آبرويم را به خاک انداختم ديگر چه خواهي ؟ من که همچون بت پرستيدم ترا .... هرکجا رفتم فقط ديدم تورا .... با تمام گريه ها از دست تو ... ميشکستم بغض و خنديدم تورا ... پس چرا آزردنم را دوست داري حسرت و غم خوردنم را دوست داري ؟
رهگذر تنها پشت شيشه برف مي بارد پشت شيشه برف مي بارد در سکوت سينه ام دستي دانه اندوه مي کارد مو سپيد آخر شدي اي برف تا سرانجامم چنين ديدي درر دلم باريدي .....اي افسوس بر سر گورم نباريدي چون نهالي سست مي لرزد روحم از سرماي تنهايي مي خزد در ظلمت قلبم وحشت دنياي تنهايي ديگرم گرمي نمي بخشي عشق،اي خورشيد يخ بسته سينه ام صحراي نوميديست خسته ام ، از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشکيد شعر ، اي شيطان افسون کار عاقبت زين خواب درد آلود جان من بيدار شد ، بيدار بعد از او بر هر چه رو کردم ديدم افسون سرابي بود آنچه مي گشتم به دنبالش واي بر من نقش خوابي بود اي خدا .... بر روي من بگشاي لحظه اي درهاي دوزخ را تا به کي در دل نهان سازم حسرت گرماي دوزخ را ؟ ديدم اي بس آفتابي را کو پياپي در غروب افسرد آفتاب بي غروب من ! اي دريغا در جنوب افسرد بعد از او ديگر چه مي جويم ؟ بعد از او ديگر چه مي پايم ؟ اشک سردي تا بيافشانم گور گرمي تا بياسايم پشت شيشه برف مي بارد پشت شيشه برف مي بارد در سکوت سينه ام دستي دانه اندوه مي کارد
شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري ؟ به چشمش اشک شد از شرم جاري ميان گريه هايش گفت آري !
سکوت
سکوت را مينگرم سکوت
اين اطاق را و به تنهايي مي رسم . تنهايي را مي نگرم تنهايي خود را و در اين لحظه بيهودگي احاطه ام مي کند . و در اين بيهودگي است که به مرگ مي رسم . مرگي سرد و کسل ، مرگ را مي نگرم و در آن تورا مي بينم . تو را که نرديکتريني . اما نه ، نرديک تر از مرگ و در آن لحظه است که مرگ را در آغوش ميگيرم . و در آن لحظات
دگر بار تو را ميبينم
که مي روي
و اينبار ميدانم
که ديگر برگشتي
در کار نيست….
بهترين ،!وقتي كه تو دنيا اومدي داشت بارون مي باريد، اما هوا ابري نبود ، آخه فرشته ها داشتـن گريه مي كردند چون يكي از اونا كم شده بود
دريا، - صبور وسنگين - مي خواند و مي نوشت - "... من خواب نيستم ! خاموش اگر نشستم ، مرداب نيستم ! روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم روشن شود كه آتشم و آب نيستم
درسته من موافقم زندگی زیبا نمی شه تو فال بد اقبالیا هیچ کی مثل ما نمی شه
اشکای ما هر چقدم با هم دیگه گریه کنیم اندازه یک گوشه کوچیک دریا نمی شه هر چی من و تو بنشینیم تا سحر دعا کنیم فرقی نمی کنه باز هم معجزه پیدا نمی شه
آدم اگه عاشق باشه یکی همیشه باهاشه من عاشقم تو عاشقی عاشق که تنها نمی شه یه وقتا به خودم می گم که تنها دلخوشی ام توئی دلخوشی که خوش نباشه آدم چشماش وا نمی شه
خیلی ها بی درد سر به هر کی بخواهند زود می رسند من و تو خواستیم برسیم می گن که حالا نمی شه یه چیزی رو خیلی دارم اما به هیچ کس نمی دم عشق تو رو انقده دارم که تو دلم جا نمی شه
همه می گن که من و تو طاقت مون خیلی کمه می گن که فردا روشنه پس چرا فردا نمی شه بلدای هر سال که می شه می ریم سراغ فال عشق دردای ما با حافظ هم دیگه مداوا نمی شه
هیچ کی به چشمم نمی یاد چه کم بیاد و چه زیاد قد تو هیچ کسی عزیز واسم تو دنیا نمی شه اون دو سه تا نامه تو صاف لای مخمل دله آسمونم که خم بشه نامه تو تا نمی شه
می گن مدارا بکنیم با بازی های سرنوشت آدم عاشق که دیگه اهل مدارا نمی شه سوال کنم جواب می دی ؟ فقط یه جمله بنویس بگو که می رسیم به هم ؟ آخر می شه یا نمی شه
یعنی میشه ؟ یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم ؟ مهم فقط رسیدنه حتی اگه که کم برسیم
یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟ به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه ؟ یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم؟
یعنی میشه به جای اشک روی چشام سرمه باشه؟ تا کی باید درد و دلا فقط توی نامه باشه ؟ یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه ؟ چرا تا حالا نشده شاید گناه من باشه
خیلی بده آدم دل رو هیچ روزی به هیچ کی نده؟ وقتی که داد دعا کنه که اون یه روزی پس نده؟ یعنی میشه که جای من فقط روی چشمات باشه؟ تکیه کلام تو بازم من می میرم برات باشه؟
یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه ؟ می گی نمی شه ولی من همش می گم خدا کنه یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟ یه چیزی بشکنه فقط اونم طلسم ما باشه
کاش آنشب در گلستان خيال اي گل وحشي نمي چيدم تو را تا نسوزم در خزان آرزو کاشکي هرگز نمي ديدم تو را......
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي كنار اتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچك ها نشستم تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست توشيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه كردم سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آب نمناك باران نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش كردم و چيزي به من نگفت توو هم در انتظار يك بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها كرد تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي تمام غصه هايم مقل باران فضاي خاطرم را شستشو داد و تو به احترام اين تلاطم فقط يك لحظه باريدي و رفت ي دلم پرسيد از پروانه يك شب چرا عاشق شدي در عجيبي ست و يادم هست تو يك بار اين را ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي تو را به جان گل سوگند دادم فقط يك شب نيازم را ببيني ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديد و رفتي دلم گلدان شب بو هاي رويا ست پر است از اطلسي هاي نگاهت تو مثل يك گل سرخ وفادار كنار خانه روييدي و رفتي تمام بغض هايم مثل يك رنج شكست و قصه ام در كوچه پيچيد ولي تو از صداي اين شكستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي غروب كوچه هاي بي قراري حضور روشني را از تو مي خواست تو يك آن آمدي اين روشني را بروي كوچه پاشيدي و رفتي كنار من نشتي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود و من مي دانم آن شب تا سحرگاه نگارن را پرستيدي و رفتي نمي دانم چه مي گويند گل ها خدا مي داند و نيلوفر و عشق به من گفتند گل ها تا هميشه تو از اين شهر كوچيدي و رفتي جنون در امتداد كوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي شبي گفتي نداري دوست من را نمي داني كه من ن شب چه كردم خوشا بر حال آن چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي هواي آسمان ديده ابريست پر از تنهايي نمناك هجرت تو تا بيراهه هاي بي قراري دل من را كشانيدي و رفتي پريشان كردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعر من را رها كردي شكستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي
![]() دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني ![]() سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این
حرفای که توی دفترم همین الان
نوشتم برات می خوندم! ![]()
![]() به كدامين جرم محكومي؟
صدايي مي آيد : به دنيا كه بيايي مجرمي !!
وقتي اين را مي شنوم ياد گريه ي پس از تولدم مي افتم....
شايد فلسفه اش اين بوده كه طلب بخشش مي كردم... تا از عرش به فرش نيفتم
اگر مي دانستم كه ادم ها وقتي بزرگ مي شوند ديگران را كوچك مي كنند...
عشقرا مي فروشند... اعتقاداتشان را بر روي سستي بنا مي كنند و احساساتشان را به
حراج مي گذارند و انسانيت را مي فروشند هميشه دعا مي كردم كه بزرگ نشم....
تا نترسم ![]() پاييز را دوست دارم...
پاييز را دوست دارم، بخاطر غريب و بي صدا آمدنش پاييز را دوست دارم، بخاطر رنگ زرد زيبا و ديوانه کننده اش پاييز را دوست دارم، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هايش پاييز را دوست دارم، بخاطر صداي نم نم باران هاي عاشقانه اش پاييز را دوست دارم، بخاطر رفتن و رفتن... و خيس شدن زير باران هاي پاييزي پاييز را دوست دارم، بخاطر بوي مست کننده خاک باران خورده کوچه ها پاييز را دوست دارم، بخاطر غروب هاي نارنجي و دلگيرش پاييز را دوست دارم، بخاطر شب هاي سرد و طولاني اش پاييز را دوست دارم، بخاطر تنهايي و دلتنگي هاي پاييزي ام پاييز را دوست دارم، بخاطر پياده روي هاي شبانه ام پاييز را دوست دارم، بخاطر بغض هاي سنگين انتظار پاييز را دوست دارم، بخاطر اشک هاي بي صدايم پاييز را دوست دارم، بخاطر سالها خاطرات پاييزي ام پاييز را دوست دارم، بخاطر معصوميت کودکي ام پاييز را دوست دارم، بخاطر نشاط نوجواني ام پاييز را دوست دارم، بخاطر تنهايي جواني ام ![]() پاييز را دوست دارم، بخاطر اولين نفس هايم پاييز را دوست دارم، بخاطر اولين گريه هايم پاييز را دوست دارم، بخاطر اولين خنده هايم پاييز را دوست دارم، بخاطر دوباره متولد شدن پاييز را دوست دارم، بخاطر رسيدن به نقطه شروع سفر پاييز را دوست دارم، بخاطر يک سال دورتر شدن از آغاز راه پاييز را دوست دارم، بخاطر يک سال نزديک تر شدن به پايان راه پاييز را دوست دارم، بخاطر هديه زيبايي که به من داد پاييز را دوست دارم، بخاطر هديه اي که به من اميد ماندن داد پاييز را دوست دارم، بخاطر هديه اي که به من جرات عاشق شدن داد پاييز را دوست دارم، بخاطر غريبانه و بي صدا رفتنش پاييز را دوست دارم، بخاطر خود پاييز و من عاشقانه پاييز را دوست دارم... ![]() خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده دل آسمون سبکتر نشده |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 دی 1378 |
| پیوندها |
|
---@عشق@--- ---@پرنیان عشق@--- ---#الکترونیک#--- |
|
RSS
|